|

محرمی کو تا شود از جان و دل غمخوارمان
باوری کو تا که بگشاید گره از کارمان
دست هر کس را فشردیم عاقبت ما را گزید
ما کجا دانسته بودیم دست یاران یارمان
آفتابی بازگونه در افق هامان دمید
روزمان تاریکتر شد از شبان تارمان
انگ بی هنجار بر کردارمان چسبانده اند
تا کجا ، کی وارهیم از انگ بد کردارمان
روزمان در انتظار شب و شب در خوف روز
جان و تن فرسوده ایم از این همه تکرارمان
داستان درد ما را دیگران از بر شدند
ما خود آگاهی نداریم از دل بیمارمان
چاره ی بیچارگیمان پشت فردا مانده است
راه بندانت در بیراهه ی ناچارمان
خاک بر سر گشته اند امید های سبزمان
تا کجا ، کی باز رویند از دل آوارمان
ما رها بودیم از زنجیر این بود و نبود
عشق باز آمد دگر باره نمود احضارمان
ما که ره گم کرده ایم و یک شبی مهمان عشق
حیف باشد گر که پنهان روی مهماندارمان
ای خداوندان عشق از ما نگهداری کنید
جز در آغوش شمایان کی بود زنهارمان ؟
|